تبليغاتX
!حرف هاي ذهـ‌ـــــــنم

!حرف هاي ذهـ‌ـــــــنم

 

HaPpy BiRtHdAy

سلام

بابت تبریکای که گفتین یه دنیا ممنونم ....

دیروز ۱۰ شهریور تولد همسر خانامون بود خیلی دلم می خواست یه تولد ۲ نفره بگیرم ولی متاسفانه افطار خونه مادر همسری به همراه خاندان همسری دعوت بودیم شب قبلشم خانواده ی ۴ نفره شون به همراه مادر بزرگ همسر خانامون خونه ی فینگیلیمون افطار بودن درنتیجه تولد همسر اینجانب ناگزیر یک شب قبل یعنی مورخ ۹ شهریور در منزل خودمان! به همراه ۵ نفر دیگر برگزار گردید و نشد که بهار نقشه هاش رو پیاده سازی! کنه ....

به هر حال سجاد عزیزم امیدوارم سالیان سال در کنار بانوی عزیزت!  خوش و خرم و موفق باشی و بانوی خوبت  خودش با دستای خودش!!!! برات تولد بگیره و شما کیف بفرمایید !

ولی جداً از اینکه عروسی قبل از تولدت افتاد و اولین جشن مشترکمون تو خونه خودمون بود خیلی خیلی برام لذت بخش بود حتی با وجود اینکه طبق نقشم پیش نرفت ....

مجددا تولدت مبارک

----------------------------------

 پ ن ۱ : از مهر کلی برنامه ریزی کردم برای ارشد و کلاس زبان٬خوش بینم و امیدوار جهت قبولی در فوق البته اگه خدا بخواد و یه اراده آهنی و یه اعصاب فولادی جهت دوباره پشت کنکوری شدن بهمون عنایت کند...

پ ن ۲ : یعنی به عمرم انقدر خودم و با دیدن فیلم نکشته بودم! از اول ماه رمضون تا درست پریروز هر روز از صبح تا شب در حال دیدن سریال فرار از زندان بودم یعنی فوق العاده بود هر چی بگم کم گفتم.

پ ن ۳ : شنبه ۱۰ شب با دوست همسری و خانومش ۴ تایی رفتیم ارم ۲.۳۰ نیمه شب بود که رضایت دادیم برگشتیم ولی از شدت خستگی تا ۱۲ ظهرش خواب بودم ! موندم شوشو چه جوری رفت اداره ؟! ولی حسابی چسبید به خصوص بارونم نم نم می مومد کلی شاعرانه شده بود ...

پ ن ۴ : تا حالا به عمرم فیلم به مسخرگی و لوسیه "چشمک!" ندیده بودم هر کی قصد رفتن داره پیشنهاد می کنم گول نخوره!

پ ن ۵ : خدایا واقعا ازت ممنونم شکرت ...

------------------------------------

امضا : بهارِ شنگول!

 

چهارشنبه 1388/06/11 |

 
 

خان هفتم

سلامممـــــم

یه سلام از دنیای خان هفتم!

۲۳ مرداد ۸۸ هم اومد و رفت درست عین یه رویا

خیلی دلم میخواست تا قبل از عروسی ثبت کنم ولی نشد ....

خیلی خیلی خیلی همه چیز عالی برگزار شد خدا رو صد ها هزار مرتبه شکر ....

انقدر بهار قصه ما ورجه وورجه کرده که هنوز بعد از گذشت ۵ روز همچنان انگشتای پاش بی حسه و  پر از تاول!!!!

تو این چند روزه کلی همه از عروس شیطون روز جمعه تعریف کردن!!! بهارم هی کله قند آب میشه تو دلش!

تور برای سرعین ثبت نام کرده بودیم که با عروسی دختر خاله بزرگم رفتیم و کنسلش کردیم! دیروزم عروسیش بود ...

حالا قرار گذاشتیم مهر بریم ٬ ماه عسل بعد از ۲ ماه عروسی هم باید جالب باشه!!!

خیلی حرف واسه گفتن از عروسی شدنمون دارم ولی فعلا فرصت ثبت ندارم ....

 

------------------------------------

پ ن ۱ : خدایا عاشقتـــــــــــــــم چقدر تو بزرگواری ممنون که کمکمون کردی یه ماشین خوشدل!!!! بخریم مرسی مرسی مرسی مرسی ..... شکرت شکرت شکرت شکرت ...

پ ن ۲ : این روز ۲۷ کلا روز ما ست از اون اول اولش بگیر تا همین دیروز ! دیگه با این اتفاق مطمئن شدم که عدد و روز ۲۷ فقط و فقط مال من و توِ ( ۲۷ / ۵ / ۸۸ )

پ ن ۲ : چقدر زود می گذره دلم می خواست روز عروسیمون خیلی طولانی بود !!!

پ ن ۳ : عالی!

 

---------------------------------------

 امضا : بهار عروس!!!!

 

چهارشنبه 1388/05/28 |

 
 

اولین سالگرد

سلام

روزهایی که درحال گذرن با طعم شیرین و گسش! بدجوری برام لذت بخش و در عین حال دل شوره آوره!

شیرینیش قابل وصف نیست کاشکی می تونستم تو وقایع اتفاقیه ثبتش کنم ولی نمی دونم باید از کجا شروع کنم و چه جوری بنویسمش! از هر جایی بخوام شروع کنم یه طومار میشه ...

خیلی سرم شلوغه ٬ تمام وقتم رو خرید وسایل و چیدنشون پر کرده ٬ حس جالبیه اینکه وسایلی رو با سلیقه خودت بخری و خونه ای داشته باشی که بدونی قرار توش مستقل زندگی کنی ...

این روزها کودک درون بهار قصه ما شدیدا داره تو دلش کله قند آب می کنه! درست عین بچه های ۵-۶ ساله که دوست دارن لباس پفی!!! با کفش های تق تقی!!!! بپوشن و  بدون اینکه به کسی توجه کنن تو عالم خودشون هی راه براه بچرخن و همزمان دامنشون رو نگاه کنن تا ببینن چقدر می چرخه!

کودک درونم داره لحظه شماری میکنه واسه ۲۳ مرداد! و خود بهارم دلهره داره و اینجوری میشه که طعم این روها براش هم شیرینه و هم گس!

البته گسیش به خاطر گرمی هوا و خستگی کار و خرید وسایل تو برق آفتابم هست!

چیزی که باعث شد بیام و ثبت کنم البته با ۲ روز تاخیر ٬ ۸ مرداد ماه بود! با ناباوری ۸ مرداد ۸۸ خیلی خیلی زود از راه رسید ... اینگونه بود که با اومدنش اولین سالگرد عقد ما رو هم با خودش آورد .

خیلی دلم میخواست همون روز و درست همون ساعتی که خطبه خونده شد ثبت کنم ولی موقعیتش جور نشد ...

همسر خان مرخصی گرفته بود و این چند روزه داشت خونه فسقلیمون رو آماده میکرد در نتیجه ۵ شنبه عصری اومد و یه جشن فینگیلی با آقای پدر و مادر خانومی گرفتیم که خیلی خیلی خیلی خوش گذشت مخصوصا با هدیه همسری ( امیدوارم از هدیه ت خوشت امده باشه )

دیروزم با مامان رفتیم خونه ما! ( چقدر سخته دیگه وقتی میگم خونمون همش باید دنبالش بگم منظورم خونه ماست یا خونه ی مامانینا! ) تا وسایل رو بچینیم!  جهت ثبت بگم که این چیدمان و مرتب کردن تا امروز ساعت ۳ به طول انجامید! ولی خدارو شکر تقریبا تموم شد! و فقط مونده نصب پرده که اونم قرار ۱۵ام از پرده دوز بگیریم....

پایان نامه رو هم که کلا و در حال حاضر بو سیدم و گذاشتم کنار!

خلاصه اوضایی داریم بس به یاد ماندنی!

--------------------------------------------

 پ ن ۱ : کاشکی می شد که بشه! خدا جونم؟ میشه؟ بیا و این دفعه هم این بنده ی بازیگوش و حرف گوش نکنت رو دریاب .... خواهش می کنم ازت ...

پ ن ۲ : فردا کارت های عروسی آماده میشه! دوسش دارم بامزه ست ... 

پ ن ۳ : یه خسته نباشی بـــــــــــــزرگ واسه یه مرد زحمتکش و مقاوم ...

پ ن ۴: از ۸ مرداد ۸۷ تا ۸ مرداد ۸۸ پر بود از حس های خوب و از همه مهمتر شناخت بیشتر ٬ شناخت و درکی که جدای اون ۵ سال و ۴ ماه قبلترش و آشنا بودن ها بود ! ( خدارو صدها هزار مرتبه شکر ) ....

پ ن ۵ : تا خان هفتم ۱۳ روز بیشتر باقی نمونده . 

---------------------------------------

امضا : بهارِخوشحالِ امیدوار!

 

 

شنبه 1388/05/10 |

 
 

!سفرک

 

سلام

به سلامتی سفر فینگیلی نرفته بودیم که اونم ۵ شنبه تجربه کردیم!

بدین ترتیب که ۴شنبه سر میز صبحانه جلوس کرده بودیم! که بحث شمال و تغییر آب و هوا و کاشکی تو این چند روز تعطیلی رفته بودیم و آخ چه حیف شد و افسوس و دریغ و آه ای ابرهای تیره ببارید ٬ وسط کشیده شد ٬ بعد خیلی شیک بابا خانا ! به همراه دامادشان! بریدن و دوختن و در نتیجه ۵ شنبه کله سحر از فیروز کوه به سمت بابل راهی شدیم و بین راه یه سری هم به آلاشت زدیم! که کلی زیاد از مناظرش حض فراوان بردیم و بدین سان ۱۲ ظهر بود که رسیدیم به : خونه ی مادر بزرگه هزار تا قصه داره!

خلاصه هوا بس ناجوانمردانه گـــــــــــــرم ولی در کل خیلی چسبید...

ساعت ۶ اینطورا هم ۹تایی ( اعم از خودمون اینا و ۲ عمه ی عزیز و مادر بزرگ جان و اون دختر عمه یه وجبی فسقلیه( که یه زمانی خیلی لج درآر بـــــــود و من اصولا با دیدن حرکاتش دلم می خواست منفجرش!!!! کنم! ولی الان دیگه واسه خودش خانومی شده و من کلی شاخام از تعجب درامده بود و هی راه به راه بهش افتخار میکردم! ) و بابای دختر عمه یه وجبیه که الان دیگه ۲ وجب! شده و البته خــــوب ) رفتیم بابلسر و خوشی گذروندیم تا ۱۲ شب ....

از برکاتشم این بود که ۹ اینطورا ۲تایی با همسری تصمیم گرفتیم قایق سواری کنیم در نتیجه از این قایق پدالیا سوار شدیم و از شما چه پنهون خیلی خوش گذشت اما دیگه آخراش خستگی از چشم و چارمون می زد بیرون! آخه اون دختر عمه ۲ وجبیه هم با باباش یه قایق گرفتن و افتادیم به بازی دزد و پلیس !!!! دیگه جون و جلقی برامون نمونده بود از بس که تند تند پا می زدیم تا فرار کنیم یا بگیریمشون ... آخه ماشالله جناب شوهر عمه یه کمی هرکول! تشریف دارن درنتیجه ما در کل برای بردن ٬ مُردیم!

جمعه صبح رفتیم یه گشتی زدیم و یکمی خرید کردیم ... واسه ظهرم مادر بزرگ جان کلیه خاندان رو دعوت کرده بود و بعد از تناول کردنه غذاهای خوشمزه ی محلی و غیر محلی بار بندیلمون و جمع کردیم و به سمت تهرون راه افتادیم ...

در کل تغییر آب و هوای به جایی بود و من همینجا از دستن در کاران!!!! این سفرک! متشکرم و تقاضا دارم که وقتش رو بیشتر کنن!

--------------------------------------

 ۱: همه ی این سفرک به یه طرف ٬ اون دوغ گدوک موقع برگشته مجدد از فیروزکوهم به یه طرف!

 ۲: دومین شمال مشترک بود و اولین سفر شوشو به خونه مادر بزرگه هزار تا قصه داره ....

 ۳ : چرا هر چی بند و بساط می خریم تمومی نــــــــــــــــــــداره؟؟؟؟؟ همش ۱ ماه دیگه تا عروسی مونده یواش یواش شمارش معکوس داره می شروعه ...

 ۴ : خسته نباشی

-------------------------------------

امضا : بهارٍ شنگول!

 

دوشنبه 1388/04/22 |

 
 

کابوس

سلام

انقدر این چندین روز اتفاقای جور واجور و ناجور! افتاده و همه ازش خبر داریم که دیگه نیازی نیست یادآوری کنم و راجع بهش چیزی بنویسم !

فقط اینکه واقعا متاسف ٬ متاثر و تو شوکم از حوادث اخیر ... به هیچ عنوان باورم نمی شه و همچنان امیدوارم که همه چیز یه کابوس تلخ باشه و این همه انسانی که پرپر شدن مثل قبل همگی زندگی کنن و دغدغه های روزمرشون رو داشته باشن ...

ولی افسوس و دریغ ...

بالاخره این امتحانا تموم شد و بهار امیدواره که همشون پاس بشن و از شر مقطع کارشناسی خلاص شه! و تا کنون طبق اخبار واصله! از ۱۸ واحد درسی ۶ واحدش پاس گشته است!!!!! و انشالله که ۱۲ واحد دیگر آن هم پاس میشود ( آمین )

۶ واحد مربوط به پایان نامه و کارورزی هم ظاهرا باید تا ۱۱ تیر به اتمام رسانیده شود! و در اواسط مرداد ازش دفاع شود! و در نتیجه به امید حق تعالی بهار تا مرداد ماه کلا رهایی می یابد ( مجددا آمین)

از وقتی امتحانا تموم شده یا با آقای همسر درگیر بساط عروسی هستیم یا با مامان درگیر وسایل خونه و این جریانات اخیرهم که شده غوز بالا غوز! و به شدت اعصابم خورد و خاکشیر کرده در نتیجه این روزا به شدت خسته ام چه روحی و چه جسمی ...

----------------------------------------------

۱ :  دلم میخواد یه جایی می بودم که پر بود از صلح ٬ صفا و عدالت ٬ جایی که حق هیچ بنی بشری به ناحق پایمال نمی شد  ...

۲ : چی شد که بعضیها انقدر راحت غصی القلب شدن و حس انسان دوستیشون از بین رفت و به جای خوی انسانی خوی حیوانی به خود گرفتن؟ آخه مگه ممکنه؟

۳ : خدای مهربونم راضیم به رضای تو ....

---------------------------------------------

امضا : بهارٍ خشمگین!

 

 

 

چهارشنبه 1388/04/03 |

 
 

این روزها

سلام

* این روزها بازار انتخابات حسابی داغه داغه!

 یکی این وریه و یکی اونوری! یکی هم به مرور زمان تو بی تفاوتی سیر میکنه !

خلاصه انقدر هرجا می شینی حرف از انتخاباته که خواه ناخواه اخبار و دنبال میکنی و کنجکاوی که ببینی بالاخره کدوم گروه  موفق میشن گوی و بدست بگیرن!

 --------------

* این روزها بازار دغدغه های فکری هم خیلی داغه!

یکی مشغله کار و زندگی داره ٬ یکی مشغله درس و تحصیل . یکی هم دغدغه زندگی تکراری و گذشت زمان رو داره...

خلاصه انقدر هرجا میری میشنوی چقدر همه به نوعی گرفتارن که خواه ناخواه یاد گرفتاری های خودت میفتی و کلا اگه این روزهای پر از استرس از ۲۴ ساعت شاید ۲ دقیقه بیخیال این مشغله ها بشی با شنیدن مشغله های این و اون ٬ اون ۲ دقیقت هم پرمیشه!

--------------

* این روزها حتی میگن بازار زود گذشتن و گذر زمان و تغییر کردن و دیر شدن و دیر رسیدن و فراموش کردن و فراموش شدن و دل شکستن و دل سوزوندنم خیلی داغ شده!

هرجا میشنی بالاخره بعد از گله و شکایت از کار و تحصیل و موقعیت اجتماعی و اوضاع جامعه ٬ هستند کسانی که راجع به کم لطفی و بی احساسی و خستگی روح و جسم و ناراحت شدن از کسی هم داد سخن کنند!

-------------

* این روزها بازار همه چی خیلی داغه ! فقط بازار تنها چیزی که زیاد داغ نیست ٬ بازار آرامش داشتن و حمد و ثنا گفتنه!

به شدت دارم حسرت عید رو میخورم و آرامشی که تو مسجدالحرام داشتم!

که با دیدن عکس فوق العاده ایی که جناب تیرمن از تکه ای از بهشت انداخته  پررنگ ترم شد ...

آه! افسوس که این فسقلیه بازیگوش درست بشو نیست که نیست! واقعا من موندم که تو چه صبری داری !

-------------------------------------------------------------

پ ن ۱: میگما این یاس فلسفی که میگن ٬ یعنی الان بهار دچارش شده دیگه نه؟!

پ ن ۲ : گاهی دلم میخواد از شدت حرصی که دچارش میشم!!!! کله ات رو بکوبم به دیوار! تا بلکه در اثر ضربه وارده یکم ! حس کنی چقدر حرص خوردم!

پ ن ۳ : دلم تنگ شده! خیلی زیاد ! واسه بهار ۱۹ ساله ...

--------------------------------------------------------------

امضا : بهارٍ خسته!

 

چهارشنبه 1388/03/06 |

 
 

و ی ر و س

سلام

تا حالا شده همه چیز روبه راه باشه ولی تو همش حوصله نداشته باشی و بدتر از اون بدونی چقدر این چند وقته درسا زیادن و یک کلمه هنوز نخونده باشی؟

اصلا حس و حالش نیست چون خیلی زیادن! (واقعا دلیل مسخره ای میدونم)

واقعا نمیدونم چه جوری از این حالت بی حوصلگی در بیام! جالبه بیخیال نیستم چون دائما دارم بهش فکر میکنم ولی حسابی تنبلم خودم دیگه خسته شدم از حالتم!

از یکشنبه تا حالا حالم خوب نبود رفتم دکتر میگه وی روس جدیده! شِبه سرما خوردگیه! ولی سرما خوردگی نیست خلاصه وی روس کُشون داشتیم!

امروزم خیلی شیــــــــــــــــــــک به بهانه اینکه اگه برم دانشگاه چون تا شب کلاس دارم و البته فردا هم ایضا و پس فردا هم ایضا تر! گفتم نمیرم که حالم بد نشه! حالا که امروز گذشته میبینم عجب کاری کردم چه اعتماد به نفسی داشتم و خودم خبرنداشتم! آخه کی تا حالا سر ریاضی مهندسی و گسسته و الگوریتم نمیره؟ اونم وقتی همینجوری یک کلمه هم نخونده؟!

---------------------------------------

۱ : خیلی شاکــــــــــی ام  ٬ همش فکرم داره حول و حوش درس می چرخه بسه دیگه بهار ٬ متوجه میشی؟؟؟؟؟ بســــــــــــــــــــــــه ! یا بخون یا کلا دیگه راجع بش حق نداری فکر کنی یا حرف بزنی ٬ تموم شد دیگه نمی خوام بشنوم!

۲ : آخ که چقدر حس خوبی بهت دست میده وقتی مریض شدی ٬ سر زده همسرت از سر کار مرخصی بگیره بدونه اینکه بهت بگه بیاد پیشت و کلی پرستارت بشه ٬ ممنون 

میدونی به نظرم درسته که این کارا طبیعیه و جزو وظیفه محسوب میشه ولی به نظرم با هر بار اتفاق افتادن ( حالا منظور مریض شدن نیست ) باعث میشه به ۲ طرف ثابت شه که چقدر برای هم ارزش و احترام قائلند و فقط به ظاهر لفظ تکیه گاه و همسر بودن رو یدک نمی کشن خیلی دلچسبه وقتی حس کنی از روی اجبارو صرف کلمه وظیفه نیست و از روی میل باطنیه ٬ امیدوارم تا همیشه مثل این چند سال هیچ کدوم از کارهامون از روی اجبار و به خاطر وظیفه نباشه ... آمین

۳: این روز شمار از وقتی گذاشتم به نظرم عین برق و باد می گذره بابا چه خبره من هنوز هیچ کاری نکردم همش ۳ ماه و ۲ روز مونده تا عروسی ؟!

۴ : خدا رو شکر .

--------------------------------------

امضا : بهارِ اخموی متنفر از امتحانات!

 

سه شنبه 1388/02/22 |

 
 

... مشغله

سلام

این پست حاوی حس های متفاوت : خواب آلودگی ٬ ناراحتی ٬ شادی ٬ استرس ٬نگرانی و تنبلی! می باشد .

این روزهای بهار عین آب و هوای بهار می مونه یه روز آسمون دلش آروم و صافه ٬ یه روز گرفته و ابری....

هر چیم میکشم از دسته این ۲۴ واحد ترم آخر که حسابی کفرم و درآورده!

هوای بهار روم تاثیر گذاشته و دلم می خواد از صبح تا شب بگیرم بخوابم ٬ حالا فکر کن با این احوالاتم با چه وضعی ۴٬۳ روز پشته سر هم از کله صبح تا آخر شب می رم دانشگاه! دریغ از یک کلمه درس و یه خط تحقیق واسه پایان نامم!

اینا به کناررررررررررر ۴ ماه دیگه عروسی شدنمونه! داره عین برق و باد میگذره و من هنوز هیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــچ کاری نکردم!

یعنی من انقدر که استرس دارم و سرم شلوغه که فقط آرزومه چشمام و بندم و وقتی باز کردم ببینم ۲۳ مرداد ! روز عروسیمونه! و همه چیزم با خوبی و خوشی انجام شده از پاس شدنه امتحانای کذاییه آخرین ترم گرفته تا انجام و دفاع پایان نامه ( حالا اگه دفاعش بعد از عروسیم شد مهم نیست ولی تموم شده باشه کاراش ) و انجام شدنه کارای عروسی به نحو احســــــنت ٬ یعنی جزو رویاهام شده ببینم ۲۳ امه و بهار قصه ما از آرایش و لباس و عکاس و فیلمبردارو ارکستر و شام و تالار و ماشین و همه ی همه چیز راضیه و واقعا لبخندی که به لبشه تظاهر نیست و از اعماق دلشه .....

 

--------------------------------------

۱ : ای بابااااااااا نه به اون که ۳٬۲ سال یه بار عروسی نداریم نه به اینکه امسال قبل از عروسی ما ۴ تا عروسی داریم!  دختر خاله ها و پسر خاله! عمق فاجعه هم اینجاست که عروسی یکیشون با من ۵ روز اختلاف داره ! یعنی اول اونه بعدا ما ! کم مشغله داشتم این عروسی ها و لباس گرفتنا و رفت آمداشم شده غوز بالا غوز!

البته این که میگن تا باشه شادی و جشن باشه درسته لذا ما هم رسما در عالم بیرون از دنیای مجازی و این حرفا سکوت اختیار می کنیم و اینا !

۲: خدا جونم میدونم مثل همیشه کمک حالمونی ٬ مرسی که هوامو داری همون جایی که دلم میخواست تونستیم واسه عروسی (جمعه۲۳ مرداد) جا رزرو کنیم حسابی خوشحالمون کردی ٬ شکر!

۳: هفته پیش با مادر همسری رفتیم مزون لباس عروس ٬ فقط قصدمون دیدن بودااااااااا آخه واسه لباس جایی نرفته بودیم تا حالا ٬ ولی یه دفعه ایی کار به پسندیدن و اندازه گرفتن و..... این حرفا رسید! و در نتیجه ظرف چشم به هم زدنی لباس عروسی شدنمون هم انتخاب گشتید! جوری که شوشو هم کلی متعجب شد! (  می گما شوشو خداییش چقدر خانوم خوبی داریا خودشم فکر نمیکرد انقدر راحت و سریع انتخاب کنه! آخه میگفتن خانوما خیلی روی خرید کردن حساسن و به این راحتیا انتخاب نمیکنن چیزی رو٬خلاصه که قدر بهار ما رو بدون ! قدش و نه هااااا ٬ قدر شو !)

 ۴: تا حالا هر کاری واسه عروسی انجام دادیم جفتمون باب میلمون بوده خدا رو شکر امیدوارم تا آخرشم همینجوری خوب و خوشایند باشه برامون ٬ آمین.

۵: ای مهربان همسر ٬ بابت کمکهایی که در تحقیقات واحدهای درسی و به طور کلی در زندگانی اینجانب میکنی بینهایت سپاسگزارم  ٬ بنده ! برای شما و همسر عزیزتر از جانتان  بهترین ها را از خداوند متعال خواستارم !

-------------------------------------------

امضا : بهارِ خوابالودِ نگران!

 

 

یکشنبه 1388/02/06 |

 
 

! طومار نامه

سلام

ثبت می کنم خاطرات سفر به مدینه و مکه رو که هیچوقت یادم نره چه سعادتی خدا نصیبم کرد و شاید من اونجور که باید و شاید قدر ندونستم ....

ما یکشنبه ۲ فرودین ساعت ۲:۲۰ نیمه شب پرواز داشتیم به مدینه ( که البته میشه به عبارتی ۳ فروردین ) ولی تاخیر داشت و ساعت ۳:۳۰ پرید! در نتیجه ما از ساعت ۱۰:۳۰ شب که سر کارواندار فرموده بودن باید حتما ۴ساعت قبل از پرواز تو فرودگاه باشید علاف بودیم ...

ولی با گرفتن شماره صندلیامون (که تا متوجه شدن ما تازه به جمیع متاهلان پیوسته ایم به  گفته خودشون به عنوان هدیه ٬ بهمون بیزنس کلاس دادن) خستگیمون در رفت و در نتیجه کلی کیفور شدیم و لذت بردیم !

خلاصه که چند روز اقامت تو مدینه با رفتن به مسجد النبی و فروشگاه ها و زیارت های دوره ای که میگذاشتن از جمله مسجد قبا و ذوالقبلتین و مسجد شیعیان و مسجد سلمان فارسی و احد و... گذشت ٬ ولی عجب ابهتی داشت مسجد النبی چقدر عظیم بود فقط حیف که انقدر تبعیض بین خانوم ها و آقایون قرار دادن ٬ اون مسجدالنبی با اون همه عظمتش و اون همه دری که براش گذاشتن ورود خانوم ها رو محدود کردن و فقط از ۲ ٬ ۳ تا در بیشتر نمیتونن وارد بشن و ساعت گذاشتن که  مثلا ۱:۳۰ تا ۳:۳۰ از این در و اگه نرفتی باید برای ورود مسجد رو دور بزنی و تو اون گرما و برق آفتاب اون همه راه بری تا بتونی از یه در دیگه بری داخل یا مثلا قبرستان بقیع که واسه خانوما ممنوع و فقط می تونی از پشت نرده هاش نگاه کنی ....

روز آخر مدینه هم تو مسجد شجره محرم شدیم و همه ی اینا به یه طرف رفتن به مکه و تقریبا ۵ ٬ ۶ ساعت با لباس احرام تو راه بودنم به یه طرف....

اعمال رو فردا صبحش رفتیم مسجدالحرام انجام دادیم چون ساعت ۲ شب رسیدیم مکه گفتن استراحت کنید بعدا اعمال رو به جا میاریم ...

وای که وصف دیدن کعبه برای اولین بار که جلوی چشمات نمایان میشه واقعا تو جملات نمی گنجه ٬ واقعا شکوهش زبون آدم رو بند میاره تنها کاری که با هر بار دیدنه خانه خدا انجام میدادم این بود که لحظه به لحظه اون دیدن ها رو با تمام وجود و با ولع به ذهنم بسپارم جدای همه نماز ها و عبادت ها لذت بخش ترین کار برای من نشستن روی پله های مسجد الحرام رو به کعبه و زل زدن به آرامش بخش ترین نقطه هستی بود ... وقتی اونجایی کلا زمان رو فراموش می کنی.

الان که دارم راجع بهش می نویسم اشک توی چشمام جمع شده واقعا وقتی میری و می بینی کعبه رو دیگه دلت نمی خواد چشم ازش برداری جداً یعنی جایی هم هست که بالاتر و بهتر از این مکان باشه؟

 واقعا وقتی می گن : "اونایی که میرن و میبینن بیشتر دلشون هوای دوباره دیدن می کنه" راست میگن ٬ حالا تازه می فهمم چه نعمتی داشتم این چند روز و خوب ازش بهره نبردم یعنی حتی اگه به من باشه میگم روزهای موندن تو مدینه با اینکه اونجا هم حال و هوای خودش رو داره کمتر بشه و به روزای موندن تو مکه اضافه بشه ...

آخ که هرچی بگم از کعبه کم گفتم انقدر آروم بودم که دلم می خواست تا ابد همونجور باقی بمونم به هیچ چیز فکر نمیکردم همه دلشوره ها و غم ها و نگرانی ها ازم فاصله گرفته بودن .......

خلاصه که ۱۵ فروردین شنبه ساعت ۶:۵۰ صبح پرواز داشتیم که باز هم با تاخیر ۸ صبح راه افتاد و ما باز هم با گرفتن هدیه همچنان در قسمت بیزنس کلاس نشستیدیم و دوباره بس فراوان خستگی به در بردیم!

اگه بخوام بازم تعریف کنم یه کتاب حرف برای گفتن دارم تا همینجاها فعلا کافیه .

 

-----------------------------------

۱ : فقط میتونم بگم شکرت و شکرت و شکرت چقدر بهم لطف داشتی که من و با همچین جایی آشنا کردی ٬ چقدر با گذشتی و بزرگ ... ازت تمنا میکنم من و به خاطر کاستی هایی که داشتم عفو کن و قسمتم کن دفعه بعد با علم بیشتر بهت بیام و قدر نعمتی که بهم دادی رو بیشتر بدونم ... آمین

۲: می دونی بهترین عیدی که بهم دادی چی بود؟ اینکه یک روز قبل از برگشتمون نزدیکای غروب رو پله های رو به کعبه نشسته باشی و همینجوری شوشو بهت قرآن بده و تو باز کنی و ببینی سوره حج امده یعنی به تمام معنا حالم دگرگون شد با دیدن این سوره ٬ ثبت میکنم که هیچوقت این عیدیت رو فراموش نکنم (سوره حج آیه ۵۶ )

۳ : همه جاهای دیدنی بازسازی شده ٬ برای همین وقتی میری و کوه ثور و غار حرا رو می بینی تازه درک می کنی عظمت حضرت محمد (ص) و توانایی که داشتن رو ...

۴ : عیدی بود این عید ۱۳۸۸ بسی به یـــــــــــــــــــــاد ماندنی !

۵ : شوشو مرسی که همسفر خوبی بودی برام تو این تقریبا ۲ هفته ٬ انشالله که تا آخر آخرش مثل الان و این تقریبا ۵ سال و ۳ ماه ( که میکنه به عبارتی ۶سال و ۳ماه ! ) همسفری خوب و تکیه گاهی محکم برام باشی و امیدوارم منم بتونم خوب باشم ( که البته خیلــــــــــــــــــــی هم  هستم  )٬ آمین .

۶ : وای وای کی حال داره  از فردا پاشه بره دانشگاه اونم از کله سحر تا شب ؟

۷ : به یاد تمامی بچه های وبلاگستان که می خوندمشون هم بودم و براشون دعا کردم جای همگی خالی بود چه اونایی که رفته بودن و چه اونایی که قرار بعدا برن ...

-----------------------------------------

امضا : بهار آرومٍ شیطونِ حرف گوش کنِ بدونه گوش!!!

 

 

دوشنبه 1388/01/17 |

 
 

! یک سالِ دیگه

سلام

واقعا داره تموم میشه امسال؟ چقدر ســـــریع اصلا باور کردنی نیست برام !

من نمی دونم چه رسمیه که هر وقت نزدیکه عید میشه دلِ بهارم ٬ بهاری میشه؟دٍ آخه اصلا به این فکر میکنی که منم دل دارم؟ خب آخه بهار جان! غصه دار میشم وقتی میبینم دلت الکی الکی بهاری میشه خب!

خلاصه که گوش این بهار قصه ما به این حرفا بدهکار نیست ...

نمی دونم چرا حوصله ندارم ...

الان که دارم مینویسم صدای کیبورد تو صدای ترقه و هیاهو و جیغ وداد گم شده چه چهارشنبه سوری بیخودی شد ٬ هی شوشو گفت میام دنبالت بریم خونه ما ولی نشد آخه از صبح داشتیم با مادر خانومی خونه رو میتکوندیم!!!!! حالا نه که من خیلی خسته شده باشم و کمک کرده باشم ها نه! فقط از صبح پای دراور و کمد نشسته بودم و بند و بساطای توشون رو مرتب می کردم همین و همین واقعا خسته نباشم!

ولی جداً نمی دونم چرا انقدر کسل و خسته ام؟

آخه من دلم از رو آتیش پریدن می خواست دلم خوندن " زردی من از تو سرخی تو از من " خواستنش می اومد خب!

 

-------------------------------------------

 پ ن ۱ : سال خوبی بود به خیلی از خواسته هام رسیدم صد ها هزار بار شکرت معبودم .... دخمل خوبی نبودم برات می دونم و از این بابت ناراحتم٬ دوست دارم ... مرسی که با وجود ناراحت کردنت مواظبم بودی و  حامی و نگهدار خانواده ۴ نفرمون ... بهترین من اول و آخر تویی که باهامی ٬  همیشه من به تو محتاجم خواهش می کنم هیچوقت تنهامون نذار بابا ٬ مامان ٬ سجاد و بهار و کمکمون کن مثل همیشه ... شکرت .

پ ن ۲ : یکشنبه ساعت  ۱۰ شب باید فرودگاه باشیم.... شاید وقتی رفتم مکه حسابی سبک بشم و آروم...

پ ن ۳ : خدا جونم میشه یه کاری کنی یه تالار خوب با قیمت خوب تر جا واسه مرداد ماه خالی داشته باشه که ما رزرو کنیم واسه عروسی شدنمون؟ آخه من دلم نمیخواد پاییز بیفته حتی مهرش! من دوسم نمیاد عروسیم تو پاییزو زمستون باشه حتی خودت که شاهد بودی از بچگیام هم از عروسیایی که تو نیمه دوم بود به خصوص پاییز بدم می اومد :(( ٬ خدا جونم دیرترم که نمیشه پس فقط میمونه همون مرداد چون شهریورم که ماه رمضونه ٫ لطفااااااااااااااااااااااا یه کاری کن جور شه  :((

پ ن ۴ : دلم ناراحتیش میاد !

پ ن ۵ : سال نو پیشاپیش مبارک

------------------------------------------

امضا : بهارٍ گناهیه شاکیه غصه دار !

سه شنبه 1387/12/27 |