سلام
چقدر زود می گذره!
بابا من هنوز هیچ کار خاصی واسه تابستون نکردم اینجوری که نمی شه آخه! همش یک ماه دیگه مونده ....
روزها در حال گذرن اونم از نوع برق و باد! گاهی غمگین و گاهی خوب و شششششششااااااااد ! خداروشکر ......
انقدر اتفاقات واسه ثبت دارم ولی از اونجایی که دیر آپ کردم یه طومار میشن پس (( بعضیهاش رو )) تیتر وار بگم بهتره!
¤ فردای عقد با اکیپ خاندان شوشو خانا ! با هم باغ یکی از اقوامشون دعوت داشتیم به مناسبت مبعث! در نتیجه از صبح راهیه " کردان " شدیم و شب حدود ۱۲ اینطورا بود که رسیدیم خونه ! تغییر آب و هوای به موقع و به جایی بود ٬ خوش گذشت ....
¤ تابستون امسال اسممون و باید بثبتن در راستای شکست رکورد سینما رفتن و فیلم دیدن! : " زن ها فرشته اند " ٬ " ۱۰ رقمی ( وحشتناک مزخرف بود! )" ٬ " قرنطینه ( بدک نبود ) " ٬ " همیشه پای یک زن در میان است " ٬ "حس پنهان " ٬ " دیوار " ٬ " پرچم های قلعه کاوه ( جالب بود ) " اممممممممم دیگه یادم نمیاد !!!
¤ جمعه ایی که گذشت با خانواده ی فینگیلی قبلا ۳ نفرمون ! ( مهربون بابا ٬ مادر خانومی٬ بهار بانو! ) که الان چند وقتی میشه که با آمدن " همسری آقا خان عزیز ! " تبدیل شده به خانواده ی یه ذره فینگیلی! عازم دماوند شدیم در جهت کیفور شدن و لذت بردن از هوای پاکش ٫ ساعت ۱۰:۳۰ اینطورا رسیدیم و موندگار شدیم تا تقریبا ۴ بعد از ظهر ....
چشمه اعلاء فاجعه بود : اگر و فقط اگر یه کوچولو ! مسئولین محترم (و یا محترمه) ! به چشمه اعلاء رسیدگی میکردن و نمی ذاشتن امت ! تو اون یه وجب جا انقدر چادرررررررر بزنن و به فاصله ۱۰ سانت به ۱۰ سانت !!!!!!! بغل به بغل هم ٫ هر کدوم با ۵۰ کیلو وسیله ایی که بار!!!! زدن و آوردن اونجا بشینن ! خیلی می شد عالی ترم بشه ! ( من نمی فهمم آخه اونجا هم جای چادر زدن و نشستنه؟ واقعا اگه یه توریستی بخواد بیاد اونجا رو ببینه میره و پشت سرش رو هم نگاه نمیکنه ! عمرا بتونه نیم ثانیه ! اون وضع بل بشو رو تحمل کنه !٬ عین بازار شام بود از بچه نیم ماهه !!!! تا پیرمرد ۹۹ ساله ! یافت میشد تو اون یه وجب جا ! کاسه و کوزه و بشقابی بود که تو آب چشمه در حال شست و شو بود ) خلاصه که : تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل .....
اوه دیگه خسته شدم ! یادم امد باز میام می نویسم ...
-------------------------------------------------
پ ن ۱ : خدایا شکرت که باعث شدی ۱۵ دقیقه با تاخیر به خاطر ترافیک بودن به محضر برسیم و همینم باعث شد که همزمان وقتی عاقد داشت خطبه رو میخوند اذان مغرب رو هم گفتن و بهار قصه ما "بله" رو با آرامش خاطری وصف نشدنی و با یک دنیا خوشحالی ( از اینکه تو به دعاهای صبحش توجه کردی و داری بهش نشون میدی که چقدر حامی و پشتیبان زندگی نو پاشون هستی و خواهی بود ) گفت ٬شکر ... شکر .... شکر ....
پ ن ۲ : پنج شنبه ۱۸ / ۵ / ۸۷ ٬ اولین و خاطره انگیزترین و قشنگترین شب در ۲۱ سال زندگی بهار بود ....
پ ن ۳ : " خصوصی " : مرسی که وقتی اخمام تو همه و از دست دیگران! دلگیرم سعی می کنی اخمام رو باز کنی ٬ حتی اگه به قیمت باز شدن اخمای من و تو هم رفتن اخمای خودت باشه ٬ حتی اگه به قیمت اخم کردن جفتمون بشه! ٬ حتی اگه به قیمت شادی و خنده جفتمون بشه ٫ اصلا چه فرقی میکنه ؟ مهم اینه که من میدونم چقدر تلاش می کنی تا من و از اون حالت ناراحتی دربیاری....
می دونی همسری؟ وجودت بهم آرامش میده!
پ ن ۴ : یوهوووووووو قرار به امید خدا ۵ تا ۸ شهریور با بابا & مامان + خانواده شوشو اینا بریم شمال ! میشه اولین سفر ٫ چه شودددددددددد !
-------------------------------------------------
امضا : بهارٍ از الان دچار ذوق زدگی !
ثبت می کنم این آخرین روز دوران مجردی از نوع شناسنامه ایش رو !
و تا آخر عمر تاریخ : ۳ شنبه ۸ / ۵ / ۸۷ ساعت ۸ شب ٬ رو تو قلبم و مغزم حک خواهم کرد!
به خاطر مصادف شدن مبعث رسول (ص) با تاریخ عقد بهار قصه ما !
خداجونم؟ کمکمون می کنی تا این خانواده کوچولوی ۲ نفری رو اونجوری که شایسته است و تو راضی و خوشنودی هدایتش کنیم مگه نه؟ آره مطمئنم که کمکمون می کنی!
حالا که شب مبعث هم هست خیالم بابت ضمانت زندگیمون راحت تره .... خدارو شکر .....
-------------------------------------------------------------
پ ن ۱ : و بدین تریب از ۸ شب امشب در محضر ٬ با دوران خوش نومزدنگ ( ۲ ماه و ۱۲ روز ! ) وداع می گوییم و دوران گل و بلبل عقد ! آغاز میشود .
پ ن ۱ : هیچکس حال من و جز تو درک نمی کنه ٬ هیچکس نمی دونه دیشب تا صبح بیدار بودم تا از لحظه لحظه ی آخرین شب مجردی و بی مسئولیتی نهایت استفاده رو ببرم! و به حافظه ام بسپارم .....
فقط تویی که درک میکنی جنس حسم رو که ترکیبی از خوشحالی ٬ نگرانی ٬ استرس ٬ امیدواری ٬ خوشبختی ٬ محو بودن آینده و ................. ست! خوشحالم و تو رو شکر میکنم که نیازی نیست حتما حرف بزنم چون به احوالاتم واقفی . خودت پشتیبانم باش ٬ چون فقط تورو دارم و از تو کمک می خوام . خوشبختمون کن ..... آمین .
پ ن ۲ : ظاهرا داشتم کتاب می خوندم ! ولی همه وجودم سرشار از حس های مختلف بود ! مامان خانومی از تو آشپزخونه می گه اووووووووووه ! تا سال دیگه که بخواین برین سر خونه زندگیتون! وقت داری واسه فکر کردن از الان انقدر فکر نکن ! چه جوری متوجه شد رو خدا می دونه!
پ ن۳ : سال دیگه تابستون اینجا و تو این خونه نیستم! حدس میزنم که حسابی درگیر پایان نامه و پروژه ام اونم تو خونه ی فینگیلی خودم٬ به هیچ عنوان باورم نمیشه!!!!!!! یا نه شایدم خسته از دویدن های بساط عروسی و .... باقیه روزهای تابستون رو قرار می ذارم با خودم که استراحت کنم و ترم مهر پایان نامه و پروژه رو بر دارم!!! ( آخ که از الان چه دلشوره ایی دارم ! آخرای سال دیگه حالا یا از مهر یا از بهمنش دوباره پشت کنکوری بودن آغاز میشود!!!! اونم کنکوری از نوع ارشد و بس عظیم! باید قبول شم ! باید ارشد قبول شم! می دونم که می تونم !)
----------------------------------------------
امضا : بهارٍ فعلا مجردٍ متاهل !
۴شنبه نوشت :
نوشتنم میاد پس می نویسم!
ترم تابسوتنم که منتفی شد به چند دلیل:
اول اینکه هوا به شدت گرمه و غیر قابل تحمل دوم اینکه هیچکدوم از دوستام که بشه باهاشون رفت و آمد کرد ثبت نام نکردن و سوم از سرویس هم هیچ خبری نیست و ...... ؟ در نتیجه ۵:۳۰ ٫ ۶ صبح کی می تونه از خواب ناز بیدار شه و تک و تنها بره دانشگاه و از ۸ صبح تا ۷ عصر سر کلاس بشینه ٫ اونم بدون سرویس؟؟؟؟؟؟؟؟ بنابراین! نتیجه گرفتیم که حذف کنیم بسیار بسیار سنگین تر می باشیم و پدر خودمان را هم در نخواهیم آورد! البته از یه جهاتیم به نفع بود برداشتن ترم تابستونی ولی خوب نشد دیگه!
حالا افتادم دنبال یه کلاس برنامه نویسی که از تابستونم مفیدددد استفاده کنم ! درصورت قطعی شدن و رفتن حتما ثبت خواهد شد!
با جناب شوشو هم قرار گذاشتیم با هم بریم زبان بلکه گره از این آموزش زبان منم باز شه ! از وقتی یادم میاد هی نصفه و نیمه رفتم کلاس و تا نصفه یه اتفاقی افتاد که نشد تا آخرش برم! ( خب تنبلیم می تونه جزو اتفاقا باشه دیگه
! ای بابااااا حالا حتما باید آسمون به زمین اومده باشه تا اتفاق بدونیش!)
خلاصه که عزمم رو بس ناجوانمردانه!! جزم کردم که ایندفعه تا آخرش برم حتی اگه چند سالم طول بکشه! ![]()
تو این چند وقته تنها کار مفیدی که انجام میدم هر شب ۲ صفحه خوشنویسی خط تمرین می کنم + ۲۰ تا لغت زبان! ( نه فکر کنی خیلی زحمت میدم به خودمااااااااا نه ! یه چند وقتی میشه با narsic lightner دارم لغت می خونم! اینم گفتم یه وقتی دلت شور نزنه که دارم خودم و به زحمت میندازم
! )
هم اینک در شرف حاضر شدنم ! آخه روز بابا ! و مرد می باشد ٫ شوشو جان بهار هم داره میاد با هم بریم کادوی مهربون باباها رو بگیریم ( کادوی خودش که محفوظ می باشد و از قبل تهیه گشته است! ) و شبم باغچه خاله شوشو دعوتیم .....
۵شنبه نوشت :
امروزُ ثبت می کنم تا از یاد نبرم: ۵شنبه ۲۷ / ۴ / ۸۷ ساعت ۱۳:۳۰ظهر حلقه هامون رو بلاخره بعد از کلی گشتن انتخاب و خریداری کردیم ! ثبت می کنم تا یادم نره که باز هم (بدون اینکه یادمون باشه) تاریخش ۲۷ شد ! و هیچ چیز دلچسبتر و خوشایندتر از این نبود که با تمام خستگی و گرما زدگی بهم یادآوری کنی که ماهگردمون هم مبارک
...
به جرات می تونم بگم با یادآوریت امروز ناهار خوشمزه ترین غذا رو در کنارت + ۲ تا مامانا خوردم ....
-----------------------------------------
پ ن ۱ :مثلا با همسری رفتیم دیروز خرید! وسط خریدٍ هدیه ٫ دیدم کودک درون بهارم بد جوری دلش کادو می خواد! برای همین یک مانتو + روسری خوکشلم برای بهار خریدم
!
پ ن ۲ : آب و هوای دیشب حسابی من و یاد شمال انداخت .... شب خوبی بود .
پ ن ۳ : شد ۲ ماه ! به همین سادگی ٬ به همین خوشمزگی ! امیدوارم ۱۲۰امین سالگرد مشترکمون رو جشن بگیریم مهربونم. ( اصلانشم زیاد نیست خیییییییییییلیم کمه !
)
پ ن ۴ : شوشو روزت مبارک بازم ٬ مرسی که بهترینه بهترینه بهترین یار و دوست جونمی ![]()
-----------------------------------------
امضا : بهار پراکنده نویس !!!
ـ دلم تغییر و تحول اساسی میخواد .
ـ دلم مثل پرنده ها مهاجرت کردن رو می خواد !!!!
ـ دلم سبکی و فراغ بال می خواد !
ـ دلم سکوت میخواد .
ـ دلم رویام رو می خواد که به کابوس تبدیل نشه!
ـ دلم برآورده شدن آرزوهام رو می خواد .
ـ دلم سنگ صبور می خواد !
ـ دلم همدردی می خواد!
ـ دلم همفکری می خواد !
ـ دلم توجه می خواد .
ـ دلم درک کردن میخواد !
ـ دلم مهربونی می خواد!
ـ دلم خوش اخلاقی می خواد!
ـ دلم آرامش می خواد .
ـ دلم صبوری می خواد .
ـ دلم کودک درونم و می خواد!
ـ دلم همزادم و می خواد .
ـ دلم باهم بودن می خواد.
ـ دلم شادی وصف نشدنی می خواد .
ـ دلم خیال آسوده و بدون نگرانی می خواد .
ـ دلم بارون میخواد .
ـ دلم بوی چوب و بوی نم می خواد!
ـ دلم جنگل می خواد!
ـ دلم یه شانس خوب می خواد!
ـ دلم اعتماد به نفس می خواد .
ـ دلم پیروزی و موفقیت می خواد .
ـ دلم احترام می خواد !
ـ دلم یه جای دنج می خواد !
ـ دلم خوشبختی می خواد .
ـ دلم بی حوصلگیش میاد!!
ـ دلم خستگیش میاد!!
ـ دلم غمگینیش میاد!!
ـ دلم تنهایش میاد !!
ـ دلم گِریَش میاد!!
.....
...
.
آخ دلم .........
----------------------------------
امضا : بهارٍ بدون دلِ غصی القلبِ خود خواهٍ شرایط درک نکنه بچه !!!!!!!!
توجه ~~~ > این پست جز نق نق شامل نوشته ی دیگری نیست !
این روزها کار خاصی انجام نمی دم جز گاهی درس خوندن و امتحان دادن! تو فرجه ها جز ۴-۵ روز زیاد نخوندم ولی عین ۴ - ۵ روزش رو طراحی الگوریتم خوندم که به طرز خیلی خیلی شیکی ! افتضاح دادم و البته سخت بود! خلاصه امید بی امید! فردا مباحث ویژه دارم که خوندم دیگه خوب یا بد بودنش با خداست!
همچنان گرافیک کامپیوتر دریغ از یک لغت که خونده باشم! و این درحالیه که بدون یک ساعت وقت امتحانش رو دارم و بدبختانه با همون استادی که طراحی الگوریتم رو داشتم و ....!
خلاصه اعتماد به نفس درسیم به شدت ! افتاده کف پام!!!!
خوشم میگذره ٬ خداروشکر!
عصر ساعت ۵:۳۰ شوشو ( آقای همسر) امد دنبالم رفتیم فیلم " انعکاس" بدک نبود . ۸:۳۰ برگشتم خونه مثلا می خواستم گرافیک بخونم ولی دوباره آخه غروب جمعه شده ٬ میدونی که!!!!
همچین این موقع ها غمهای عالم میریزه تو دلت که انگار کشتیات غرق شدن . دیگه بخصوص اگه از قبلم زمینش محیا شده باشه میشه نور علا نور!
----------------------------------------------------
پ ن ۱ : اینجوریش رو دیگه ندیده بودماااااا بسیار متعجب گشتم! چی شد؟ چرا؟ برای چی ؟
پ ن ۲ : یادت باشه دیگه هیچوقت از هیچ کس نپرسی:" ناراحتی؟ "٬ چون ممکنه طرف مقابلت اگرم ناراحت نیست به خاطر پرسیدن این سوال ناراحت بشه!!!! و بدتر اینکه یادش بره یکی پیشش نشسته و بخواد مثل اینایی که باباشون رو کشتن ( دور از جون البته!) رانندگی کنه و کلی با این کاراش ناراحتت کنه! میدونم که تو هم مثل من داری الان به این فکر می کنی که" خب این رفتارو عکس العملش هم نشون دهنده این بود که درست حدس زده بودی و واقعا ناراحت بوده دیگه ! وگرنه چه لزومی داشت که عصبانی بشه و با لحنه بدی ازت بخواد که دیگه نگی بهش ناراحتی؟ "
حالا به هر حال ! چی کار داری بابام جان به این کارا تو؟ همین یادت باشه ای که گفتم رو گوش کن حرفم نزن! دهه چه معنی میده آخه؟
پ ن ۳ : یک تونیک خوشرنگ + گله سر های جینگیلی مرسی شوشو جان!
پ ن ۴ : آخی ٬ کارت عروسی دخمل خاله دیروز رسید ٬ آخی تر!!!!٬ واسه ما ۲ تا جدا ! واسه مامان خانومی و آقای پدرم جدا ! فکر کن! ذوقم امد و باورم شد که جدی جدی بله!
پ ن ۵ : عجب بستنی بود واقعا که چسبید! هم خودش هم خاطرش!
-------------------------------------------
امضا : بهارٍ کُفری!!!!!
سلامممممممممممم
کلی تاخیر دارم و تقریبا یک ماهی میشه که نیامدم کلی دلم نقطه شده بود واسه اینجا ولی نه فرصتش بود نه حرفم می اومد ...
به هر حال الان وقایع اتفاقیه رو به ثبت می رسونیم هر چند کمی تا قسمت هایی دیر!!!
خب خب از کجا شروع کنم؟
این بهار قصه ما بالاخره بعد از تفکرات فراوان!!!! تصمیمش رو گرفت و مورخ جمعه ۲۷ /۲ /۱۳۸۷ حدودای ساعت ۵ عصر راهش رو تعیین کرد ٫ لذا همینک در مسیر مشخص شده در حال حرکت می باشد ! ( البته با لطف خدای مهربونش و دعای خیر خانواده )
خلاصه بهار بانو الان تقریبا ۲۳ روزی میشه که در دوران گل و بلبل نامزدی ! به سر میبرد ....
البته پروسه ایی بس عظیم الجثه !!! (اعم از خواستگاری و تحقیقات و خواستگاری رسمی ! و در پایان بله برون ) رو از اوایل فرودین پشت سر گذاشتیم تا سرانجام در روز ۲۷ امٍ اردیبهشت مذکور در خطوط ابتدایی!!!! بله برون گشتیم!!!! و در نتیجه از اونروز ! تاکنون یا در حال خرید می باشیم یا دعوتیده شدن! از سوی خانواده همسری و رفتن و البته همچنان نیز باید در حال خرید باشیم چون از شانس بسییییییییاااااااار دلچسب و گوارایمان!!!! تا شهریور عروسی دختر خاله بنده می باشد و نیز عروسی دایی همسرمان !
البته به تمام این دوندگی ها ترم تابستونه قشنگه ! بهار هم که از اواخر تیر تا اواسط شهریور می باشد اضافه بشه بدک نیست ! (دیگه از امتحانای این ترم که از ۲ تیر می شروعهُ بدبختانه بدون وقفه تا ۱۳ تیر ادامه داره ُ هنوز قد سر سوزن مطالعه حاصل نشده ُ باید تو این چند روز تمام ۱۹واحد تخصصی شفاف سازی شه فاکتور می گیرم! که چقدرم فاکتور گرفتم
)
-----------------------------------------------
پ ن ۰ : از همین الان اعلام کنم که تعداد پی نوشتها زیادِ و اکثرشون مخاطب خاص داره ! در صورت هر گونه خستگی یا عدم داشتن احساسی به لطافت برگ گل!!!!!!!!
( من خودم هنوز متعجبم از جمله خوشگلی که افاضات کردم! شما که دیگه جای خود داری! ) از خوندن پ ن ها اکیدا خودداری شود!
پ ن ۱ : خوشحالم و به فال نیک می گیرم که شروع آشنایی ۲۷ ام بود و بعد از گذشت " ۴ سال و ۴ ماه" ٬ شروع با هم بودن هم ٬ دوباره ۲۷ ام شد! ( البته بهتره یک سال قبل ترشم محاسبه کنم و بگم بعد از ۵ سال و ۴ ماه ! )
پ ن ۲ : همینک و تا آخر تحصیلاتِ بهار دلبندمان! در منزل مهربون بابایی و مامان خانومی میباشم ! در نتیجه انشالله سال دیگه این موقع هاست که " گی لی لی لی " !!!!! ( یا همان عروسی) می شویم !
پ ن ۳ : یه برنامه ریزی می خوام واسه خوندن درسا و امتحانای چند روز دیگه ! خدارو صد ها هزار مرتبه شکر پارسال این موقع ها کتابخونه میرفتم واسه کنکور کارشناسی ناپیوسته ! امسال باید برم واسه امتحانای پایان ترم ۲ !!!! خدا جونم؟ میشه امتحانا رو مثل ترم قبل افتضاح ندم؟ میشه ۲ ترم باقی مونده رو هم به خیر بگذرونم؟ آمین ![]()
پ ن ۴ :" بهار؟ جدی جدی داری از خانواده ۳ نفره ی فسقلیتون وارد یک خانواده ۲ نفره ی فسقلی تر میشی! باورت میشه؟ " این حرفیه که تو این چند روزه هربار جلو آیینه می ایستم با خودم تکرارش میکنم! انقدر زمان سریع می گذره که هنوز برام باور نکردنیه! بهار کوچولوی ۲۱ ساله من !!!!! من همیشه باهاتم ! همیشه و همه جا !
پ ن ۵ : خوشحالم که کنارم حضور داشتی و داری و خواهی داشت از ۱۶ تا آخرش! ![]()
پ ن ۶ : خیلی حرف دارم ولی خیلی چیزا رو نمی شه حتی تو وبلاگ خودت بزنی تا همین حد کافیه هرچند که به نظرم همین حدشم زیاده !!!! در جریانی که ؟!
--------------------------------------------------
امضا : بهارٍ بازیگوشٍ شاد !
شده تا حالا سر ۲راهی قرار بگیری که خیلی خیلی خیلی راهی که انتخاب می کنی مهم باشه؟ تصمیمی که اگه کوچکترین غفلتی کنی و راه رو اشتباه بری ممکنه تا آخر عمرت پشیمون باشی و زندگیت پر بشه از سرزنش و ناراحتی از جانب خودت؟ و البته اگه درستم راه رو انتخاب کنی تا آخرین لحظه از تصمیمت راضی هستی و با غرور به گذشته نگاه می کنی ....
این روزا پس ظاهرو حرفایی که بهار می زنه ٬پشت پرده ی همه کارها و رفت و آمدهای روزمره اش یه ذهن مشغول و نگرانه! یه ذهن که شرایطش رو بالا نوشتم!
هم خیلی خیلی خوشحالم هم استرس دارم !
حالا این احوالاته بهار و و تصور کن خب؟ بعدم بهش بعضی شرایط جوی و محیطی ! و حرفا و کارای اطرافیانم اضافه کن! ببین دیگه چه اوضای شلم شوربایی!!!! میشه....
مشکل تر اینجاست که همزادمم مدتیه حس همزاد پنداریش رو از دست داده ! سنگ صبورم هم از جنس بهار نیست و یکی باید بشه سنگ صبورٍ ٬ سنگه صبورم!!!!
------------------------------------------------------
۱ : از خودم راضی نیستم! مخصوصا امشب و قبل از نوشتن !
۲ : تو این چند روزه چند تا درس یاد گرفتم:
*- گاهی باید و باید و باید یه سری حرفا بمونه و مطرح نشه ...
*- گاهی باید خودت رو زیاد درگیر مسائل نکنی ٬حرف نزنی و فکرم نکنی که چون آینده و زندگی مال خودته باید خودت همه چی رو تعیین کنی! باید همه چیز رو بسپری به اونایی که تجربشون بیشتر و مهمتر از اون صلاحه خودت رو بیشتر از خودت می دونن و می خوان!چرا؟ چون اولا ممکنه بعدنا خیلی قشنگ به خاطر حرفا و کارایی که انجام دادی متلک بشنوی و ثانیا ممکنه خیلی قشنگتر ضایع شی ! حالا حتما نباید این ضایع شدن در ملاعام باشه ها!!! همین که خودت تو خلوت خودت ٬ با توجه به شناختی که از خودت و شخصیتت داری ٬ این حس برات به وجود میاد کافیه! حالا هی دیگرانم بخوان بگن" وااااااا؟؟؟؟؟؟؟ آخه چرا اینجوری فکر میکنی اتفاقی نیفتاده که ! " مهم خودمم که میدونم!
*- وقتی از خدا می خوای٬ چیزی که به صلاحت هست رو برات مقدر کنه ٬ واقعا ته دلتم همین باشه ! نه اینکه فقط به زبون بگی! ولی در باطن میلت به همون چیزی باشه که میخوای! اونوقت این حالت چه فرقی با همون به زور خواستن داره ؟جز اینکه خودت رو گول بزنی!
۳ : دلم امشب بدجوری گرفته ! از اون وقتاست که دلم یه کوه می خواد واسه داد کشیدن! از اون موقع هایی که دلم یه جای دنج می خواد ....
۴ : دلم نمیاد تو این پست که فقط سردرگمی بود مختصر و مفید از اتفاقای خوبی که پیش داره میاد بگم ! پس میذارمش واسه وقتی که بهار قصه ما ! احوالاتش روبه راه بود ....
------------------------------------------
امضا : بهار بد !!!!
گاهی حس نوشتن نداری با اینکه تو ذهنت دنیا دنیا حرف و اتفاق واسه نوشتن هست! این تقریبا یک ماه و ۳ روزم من اینجوریا بودم !
فرودینم گذشت ٬ عین برق و باد زمان داره می گذره ٬ اصلا باورم نمیشه! انگار همین دیروز بود که در تب و تاب سال تحویل بودیم ولی حالا ۱ ماهم گذشت!
-> عید بالاخره تصمیم بر این شد که بریم شمال و به خاندان پدری سر بزنیم ولی تا به حال به اندازه اینباری که رفتیم هوا گرم و شرجی نبود! ۷و۸ روز اول عید رو بابل بودیم ولی دریغ از یک قطره بارون ! منم از شانس قشنگم و از اونجایی که معمولا وقتی عیدا میرفتیم هوا سرد و بارندگی بود هر چی لباس برده بودم گرم بودددددددد! خلاصه اون چندروز برنامه ها داشتیم ....
-> بعد از تعطیلاتم که دوباره دانشگاه و تحقیق و برنامه و پروژه ٬ البته :
+ بهار؟ تاحالا کدومش رو انجام دادی؟
¤ هان؟ چی میگه آقا؟
-> عارض شم که تو این ۱ ماهه جریاناتیست! بسان ۷ خان رستم بس عظیم و دشوار! که ظاهرا ما در خان دوم بسر میبریم! و مدت زمان این خان تا خان سوم هنوز به سمع و بصر نرسیده! به هر حال به محض رسیدن به خان هفتم گزارشات ثبت خواهد شد!
-> چندین قرن ! پیش٬ از طرف یکی از همسایه های قدیمی دعوت به بازی گشتم! که ضمن تشکر همچنان پوزش می طلبم و خواستار مدت زمان نامحدودی به دلیل نداشتن" آرزوی محالی! " می باشم ! ( جالبه تا حالا فکر می کردم یه عالمه آرزوی محال دارم ! از وقتی قرار شده منم چندتا آرزو بگم می بینم هیچکدوم از اونا محال نیست! فقط به زمان و تلاش خودم بستگی داره! ای باباااااااا دیدی چی شد؟ حالا باید بشینم دوباره یه سری آرزوی جدید تو سرم بپرورونم یعنی همون پرورش بدم!!!!)
-------------------------------------
پ ن ۱ :۲۱ ( ۴شنبه) و ۳۰ (جمعه) فرودین ٬در خاطرم خواهد ماند !
پ ن ۲ : می گمااااااا چرا با اینکه این همه حس خوبی از خوندن کتاب " راز " بهم دست میده حوصله ندارم همش رو بخونم؟!
پ ن ۳ :همه حرفا به کنار هدیه های خوکشلللللللم رو بگو ![]()
پ ن ۴ : دِ خب شما هم اگه به جای من بودین و بعد از یک ماه می خواستین دوباره بنویسین ٬ بد می نوشتین!!!
-------------------------------------
امضا : بهارٍ فرصت سوز !
۸۶ به روایت یک ذهن نچندان سرحال؟! :
بهار؟ باورت میشه؟ جدی جدی آخرین روزشه!
آخه تقصیری هم نداری! چون از کل ۸۶ تا تابستون رو تا اونجایی که یادت میآد مسیر رفت و برگشت به موسسه و مسیر رفت و برگشت به کتابخونه بود برای خوندن کنکور ناپیوسته! از تابستون تا قبل از مهردلشوره و ترس از اعلام نتایج بود !
از مهرم بعد از ثبت نام دانشگاه با عملی که داشتی تا ۲-۳ماه بعدش مواظب بودی! بعد از اینکه احوالاتت بهتر شد دیدی شدی ۲۱ ساله و شروع امتحانا!
الانم که تا اومدی ببینی این سال ۸۶ که همه میگن ! امساله ٬ کلا چه جوریه!؟!!! که دیدی ای دل غافل! آخرین روزشه !
به هر حال چه باور کنی چه نکنی ساعتای آخرٍ و تو تنها کاری که می تونی انجام بدی بازبینی سالیه که داشتی تا ببینی به چقدر از اهدافت و خواسته هات رسیدی ٬ چقدر کم و کاستی داشتی و کوتاهی کردی که خب مسلما اینکارو تو ذهنت از صبح که بیدار شدی داری انجام می دی!
حرفای یک ذهن ناقص! در مقابل خدای بزرگش:
می دونی هر بار که می خوام در خلوت و تنهایی باهات حرف بزنم بغض گلوم رو می گیره! با اینکه هر بار به خودم می گم اینبار که خواستی حرف بزنی بغض نکن تا بتونی همه حرفات رو کامل بگی نمیشه که نمیشه که نمیشه!
یک سال دیگه گذشت و بزرگتر شدم البته مثلا! ولی هنوز خیلی خیلی خیلی واسه درک کردن حرفات نوزادم! امروز داشتم فکر می کردم که چقدر صبوری. داشتم فکر می کردم که چقدر من رو هر بار می بخشی و من بازهم قراره هر سال و هر ماه و هر روز این خواسته رو تکرار کنم و تو همچنان قرار به خاطر بزرگواریت از گناه های من چشم پوشی کنی.
زبونم در مقابل این همه لطف و مهربونی و ..... ناتوانه ! چی بگم؟ چی میتونم بگم؟مگه غیر از اینه که هر راهی رو جلو پام میزاری به صلاحمه؟ غیر از اینه که خیر منه ناچیز رو می خوای؟ غیر از اینه که تا همین الانم هر چی دارم از تو دارم ؟ ولی انقدر ناسپاسم که بعد از هر موفقیتی اولین چیزی که فراموش می کنم تشکر از تو .
روز آخر و بهار بیشتر از هر روزی بهت محتاجه ٬ ازت ممنونم به خاطر اینکه فرصت دادی یه سال دیگه نعمتهات رو ببینم و ازشون استفاده کنم ٬ ممنون که یه سال دیگه گذشت و خانواده ۳ نفریمون رو در پناه خودت نگه داشتی ٬ می خوام ازت ممنون بشم به خاطر تمام چیزهایی که ۸۷ بهم میدی و اتفاق هایی که به صلاح رو برام مقدر می کنی ٬ مثل همیشه خانوادم رو به تو میسپارم و راضیم به رضای تو ....
کمکم کن مهربونم ....
----------------------------------------------
پ ن ۱ : ای بابا یکی تکلیف من و معلوم کنه! بالاخره میریم شمال یا نه؟!؟!؟
پ ن ۲ : سال ۸۷ همگی مبارک ٬ امیدوارم سالی پر از خوبی و شادی در انتظارمون!
باشه.
پ ن ۳ : یعنی میشه؟!
---------------------------------------------
امضا : بهار منتظر!
- سكانس اول (براي تو مي نويسم ٬ هميشه بهار من!)
دارد از ازمين و آسمان ٬بهار ميبارد.اين واژه بهار ٬ناخودآگاه مرا به ياد چشم هاي خوش عطر تو مياندازد.دارم به تو فكر مي كنم٬تمام ثانيه هاطعم باران مي گيرند ومن....ومن هنوز در حسرت يكبار در كنار تو بودن هستم٬در لحظه زيباي سال تحويل...! دارد سال تحويل ميشود ! روزگارت مبارك عزيزم!
- سكانس دوم(بهار يعني...)
در فرهنگ واژگان باور من بهار يعني :در كنار تو بودن تا هميشه دنيا(حتي اگر تو در سرماي زمستان هم كنارم باشي٬آن لحظه بهاري ترين لحظه زندگي من است).
- سكانس سوم
دوست دارم در ابتداي سال ۸۷ ٬ از تو تشكر كنم . متشكرم كه در تمام لحظه هاي زندگي ٬بهانه هاي بچگانه ام را تحمل كردي و هيچوقت آنها را برويم نياوردي.متشكرم كه لهجه هاي توهين آميزم را با لهجه مهرباني پاسخ دادي .متشكرم كه با حضورت در دنيا٬ مرا با بهار آشنا كردي....
- سكانس چهارم
من مطمئنم كه سال ۸۷ ٬ سال خوشبختي همه پرنده هاست ! قرار است امسال واژه كوچ را از فرهنگ واژگان همه ما بردارند! همه جا فقط رسيدن است و دوستي و عشق و... رسيدن!
- سكانس پنجم
هيچ كدام از سكانس هاي قبلي ٬ باعث نمي شود كه مطلب اصلي را فراموش كنم . ببين؟! هديه سال جديد من يادت نرود لطفا.من بزرگترين وارشمندترين هديه دنيا را ميخواهم ٬ اينكه : بيايي روبه رويم بنشيني -زمزه ثانيه ها را به اين صحنه زيبا اضافه كن- در نگاهم شريك شوي و با لهجه سبز رنگت بگويي:سال نو مبارك... مشكل فاصله ها را خودت حل كن! من دوست دارم فقط به اين هديه فوق العاده فكر كنم! يادت نرود يك وقتي؟! متشكرم!
- سكانس ششم(لطفا جمله اخر اين سكانس را باور نكن)
نمي دانم چرا دلم مي خواهد خودم را برايت لوس كنم!؟ پس:ديگر هرگز دوستت ندارم!
- سكانس هفتم (بدون نوشتن اين سكانس بهار معنايي ندارد)
۱۰۰۰ بار دوستت دارم هميشه بهار من!!!! روزگارت مبارك!
بر گرفته از " مجله موفقيت"
------------------------------------
پ ن ۱ : يوهوووووو ٬ديروز خيلي دچار ذوق زدگي شدم
! اونم به خاطر ۲تا اتفاق مهم كه هر كدوم چند روز طول مي كشيد تا اتفاق بيفته ! ولي با هم و شايد با اختلاف چند ساعت پيش امد ... خدا رو شكر .... تبريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ميگم٬اميدوارم سال ۸۷ يه تبريك ويژه + يه جيغ از نوع خيلي خوكشل هم داشته باشم !!!!
پ ن ۲ : كتابفروشي هاي انقلاب به طرز جالبي نسبت به اسبق!!! خلوت شده البته من امروز كه با مهربون رفته بودم ديدم و بسي ۲تايي متعجب گشتيم ! هر چقدر كتابفروشي ها خلوووووتــــــت به جاش مغازه هاي كيف و كفش و لباس شلوغ! خيابونا كه افتضاح ! خوبه حالا ملت دائم در حال ناله كردن از بي پولي و وضع اقتصادي هستن وگرنه واويــــــــــلا بود كه
!
پ ن ۳ : ۱۹ واحد تخصصي چي ميگه
؟
پ ن ۴ : اي بابا يكي من و درك كنه! خوب خوشحالم آخه
!
-------------------------------------
امضا : بهارٍ ذوق زدهٍ اذيت كار!